من اومدم - تولد بابایی
سلام و صد سلام به پسر قشنگ و نازم.
ماشالا هزار ماشالا روز بروز داری بزرگتر و شیطون تر و بامزه تر میشی عزیز دلم.
پسر گلم، خدا رو شکر با دعای تو پسر نازم که مطمئنم یواشکی به خدا گفتی مامانم خوب بشه، خدا رو شکر خیلی بهترم.
ازت معذرت میخوام که چند وقتی نیومدم خاطرات قشنگت رو اینجا ثبت کنم. ایشالا که بتونم تلافیه این چند وقت رو در بیارم .
خوب
عکسهای مربوط به تولد بابایی رو که 15 تیر بوده و مصادف با ولادت حضرت مهدی موعود (عج) توی این پست میزارم. و باقی رو توی پستهای بعدی. البته غیر از این فعلا بقیه عکسهات رمز دارن.چون بعد از تولد بابایی، بابایی موهای سر قشنگت رو تراشید.شاید یکی از دلایل افسردگی من این بوده، خلاصه اینکه بقیه عکسها غیر از عکسهای تولد بابایی رمز دار میشن تا موهای قشنگت در بیان. بزرگ که شدی تصمیم با خودته که این عکسها رمز دار بمونن یا اینکه دوست داری رمز عکسهای قشنگت رو برداری.
واسه تولد بابایی هیچکسو نگفتیم که کسی معذب نشه و گفتیم شاید کسی نتونه بیاد.بهتر دیدیم که امسال رو 3 نفره تولد بگیریم .اما یه دفعه دیدیم زنگ زدن.
دیدیم که بللللللللللله
آقا جون و مادرجون (بابا و مامان من)، باباجون ومادر جون(بابا و مامان بابایی)، خاله ریحانه، و دایی محمد (باباییه محمدسجاد) اومدن و ما رو کلی خوشحال و سوپرایز کردن.
خوش اومدید. خوش اومدید.بفرمایید تو
اینم از عکسهای تولد بابایی:
برای بابایی :
دستانم تشنه دستان تو، شانه هایم تکیه گاه خستگیهایت
به پاکی چشمانت قسم تا ابد با تو میمانم
بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم
چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
در تمام عمرم یک بار عاشق شدم
و وابسته به کسی که برای داشتنش حاضرم از تمام زیبایی های دنیا بگذرم
نبض حیاتم بعد از عشق به خدا برای تو می تپد
عزیزم سالروز تولدت مبارک.

بابایی و پسری


بابایی و پسری و عزیز عمه که میخواد به سپهرم زردآلو بده بخوره.


آخره شب و موز خوردن سپهر (عاشق موزه قربونش برم)


اینم از کیک خوردن آقا سپهر در حال خوابیدن(هرچند واسش خوب نبود به خاطر خامه و شیری که توی کیک بکار رفته ولی یه خورده بهش دادم . یه خورده که اشکال نداره خو)



من اومدم - تولد بابایی
